رضا قليخان هدايت

1815

مجمع الفصحاء ( فارسي )

تو راست شو چو نى و مرگ به شمر ز حيات * كه نى چو زيست شكر بخشد و چو مرد نوا نه وقت تكيه و خوابست مار بر بالين * نه جاى نزهت و عيش است شير بر بالا فلك چراغ در انگشت كرده مىخواهد * كه گنج خانهء عمر ترا كند يغما بكش به آه سحرگه چراغش از پى آن * كه دزد سخت حريص است و خانه پركالا و له ايضا محذوف آلاف سروى كه بر مهش ز شب تيره چنبر است * لؤلؤش زير لعل و گلش زير عنبر است بر زلف همچو عود گره زد به رغم من * يعنى كه عود پرگره و خم نكوتر است وين غم كه چون ز چنبر عشقش برون جهم * شخصم نحيف چون رسن و قد چو چنبر است وين طرفه تركه در هوسش ديده و لبم * از سوز سينه خشك و ز خون جگر تر است وهمش برون ز نه فلك و هشت جنّت است * جودش فزون ز شش‌جهت و هفت كشور است و له تن به مهر تو دل ز جان برداشت * جان هم اميد از جهان برداشت گفته‌اى سايه از تو بردارم * سايه از خاك كى توان برداشت تو فكندى مرا ز چشم وليك * كرم شاه كامران برداشت